دختر زیبایِ من. به لبههای هجدهسالگی نزدیک میشوم.
و فکر میکنم که شاید تنها خیرِ ماجراهایِ ریز و درشتِ زندگیِ من به تو برسد. در برابرِ همهی گیجیها، اینکه در این هجدهسال، اتفاقاتِ زندگی برایم تنف
تا امروز صبح فکر میکردم زدبازی خلاصه میشه در رونای قلمیِ دخترا، کوکائین، مستی و انواع چیزهای کثیفِ مدرن. صد واحد ازشون متنفر بودم. امروز ترکِ وحشتناکِ منصفانه رو گوش کردم و دیدم که خیر. خلاصه میشه
اونروز یک نفر بدون هیچ مقدمهای بهم گفت که حسِ تحقیرم نسبت به آدمایی که " Needy" خطابشون میکنم و اینکه فکر میکنم آدمای دنیا بطور کلی خیلی « نیدی» َن یشهی فرویدی(!) داره.
گفت فکر میکنی « people a
1- اگر هیچکدامتان هنوز از اینجا رد میشود، برایم یک راه ارتباطی با نیوا کامنت بکند لطفاً. آیمسیج ندارم. ایمیل شاید؟
2- خوابم نمیبرد و باید بخوابم، چون لازمهی شغلِ مورد علاقهام همیشه دانشآموز
، یک چیز دیگری هم وجود دارد که این روزها ذهنم را خیلی درگیر کرده. از این زاویه که نگاهش میکنم ، معشوقه بودن، به نسبت تمام شغل هایی که مجبور هستیم در زندگی مان بپذیریم، آسان ترین شغل دنیاست. ( البته